
یه وقتایی هست تو زندگی به در و دیوار که نگاه میکنی دوست داری با هاشون حرف بزنی چه برسه به کسیکه گوش داره و میشنوه ...
یه وقتایی هست دوست داری نباشن و نیستی و تنهایی و انزوا و منزوی ! و یه چند دقیقه و ساعت مال ِ خود بودن و ترجیح میدی ...
یه وقتهایی هست دست تو نیست عزیزم خوابی یا بین خواب و بیداری ٬ نمیتونی تصمیم بگیری که کسی باشه یا نباشه ٬ بخوای حرف بزنی یا نزنی ... دست تو نیست ٬ چشمات بستست و خواب میبینی ٬ یکی میگه رویا یکی میگه واقعیت. ( میگن!) / آره ...اصلاْ تو گویی (!!!!) نیمی از زندگی ما تو خواب میگذره و اصلا ْ تو گویی (!!!!) نصف بیشتر تصمیم هایی که گرفتیم الهام شده از دیشب (نصف شب)...
مریم ! (همین جوری یه اسم اومد ذهنم خواستم مثلاْ مخاطبم رو صدا کنم !)
خودت رو بذار جای من توی ِ یه محفظه ای که میدونی پارچه ای سفید و تمیز روش کشیدن و دراز کشیدی و داری مثل فرش سلیمون بالا و پایین و چپ و راست میری و صدایی می آد و میشنوی که کسی میگه :
یا ذلجلال والاکرام...
میگم مریم صبح روز بعدت چطور میتونه بگذره؟
فکر میکنی دیروزم (۲۹ مهرم!) چطور گذشت ؟ به کسی و چیزیکه قبولش داری دلی .../خ یلی دلی ٬ آره دلی به کسر ِ دال...
پ.ن : مخاطبم رو دوست دارم ! یه چیزی تو مایه های : i`ll be there 4 u به همه رفقایی که شرمندم کردن دوباره سر میزنم اصلاْ تو گویی (!!!!) تشنه ء کلمات شماییم و دوره ای تازه در وبگردی آغاز نمودیم!
پ.ن ۲: ۲۹ مهر ماه نیمه های شب و شاید بامدادش ۲۹ مهر ۸۷ بود ...دقیقاْ .../ آره .
