فرصت اگر باشد ...
روزی یا شبی در کافه ای سر یک میز با دختری سبزه به زبان ِ / مهم نیست
/ به زبانی که بفهمیم ، از مولانا خواهم گفت و او به من از غروب آفتاب و
ساحل و دلخوشی های اهل ِ rio de janeiro .
من به او میگویم :
try to learn persian language
او به من خواهد گفت :
forget about language just lets try to enjoy
من به او میگویم :
? hey girl what are you talkin about
او به من خواهد گفت :
you`re an iranian boy n i`m brazilian one ...you know ? no matter just lets talk about life
او به من خواهد گفت :
let me know about your culture n i`ll tell you about my dreams
ما با هم از مردم مکزیک و پا برهنه های سومالی حرف خواهیم زد و او از قصه های زمان کودکی خواهد گفت .
او شاید از من بپرسد در ایران ساعت چند است من شاید بگویم :
forget about time
من شاید بگویم :
زمان / مکان / مرز / رنگ /...من شاید بگویم forget about ...
ما
شاید از شیلی ، ما شاید از پلیس ِ ایتالیا / ما شاید از 1951 و روغن زیتون
و شراب و نان و پلیسی که با نرودا رفتار بدی نداشت هم حرف بزنیم !
نمیدانم تکیلا میزبان آن شب ما خواهد بود یا مارتینی اما هر چه باشد فردای آن به قهوه ء ناب برزیل مهمان آن دختر خواهم بود ...
فردای آن شب از شاعران سرزمینم خواهم گفت و میدانم که دختر شب را به فکر
شعری از کارلوس دموند ر آندرادهصبح خواهد کرد :
چهره های غریب
بر پیکرهای متلاشی شده .
گویی هر کسی
کیسه ایست انباشته از تن خود.

من از او / او از من / ما از هم میپرسیم زندگی یعنی چه؟
من لبخند اورا / او لبخند من را هیچ وقت ...نه! هیچ وقت ما لبخند هم را فراموش نخواهیم کرد .
یک روز بعد شاید فردای آنروز هر کدام در سرزمین خودمان باشیم با خاطراتِ بدون مرز ...فرصت اگر باشد روزی در مصر با پیرمردی از دیروزش خواهم پرسید و میدانم او به من میگوید آنچه من تشنه ء شنیدش هستم .
فرصت اگر باشد
دوباره
با
آن
دختر ِ سبزه در همان کافه از خاطرات اهرام ثلاثه خواهم گفت و میدانم
او
با سعی و تلاش و اراده با لهجه ای شیرین نشان خواهد داد که یاد گرفته به زبان فارسی بگوید
سلام!
تا ب عد